خرید بک لینک
آدمیزاد روزهای ابری را باید تنها در خانه بگذراند. زیر پتویی کهنه، روبروی سریالی تکراری، ولو باشد. لباس خواب کهنه ای به تنش باشد و تمام روز بدون شانه کردن موهایش در خانه بگردد. باید اجازه داشته باشد جواب هیچ کس را ندهد. برای خودش بی بهانه گریه کند و وقتی که اشکهایش بند آمد شماره تلفن یک فست

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 5:38

شاید به خاطر آتش بود. به خاطر آن گر کشیدنهای پیاپی و رنگ دلربای نارنجی براق. نمی توانستم چشم بردارم از مرکز داغ شعله ها که هر چیزی را در ثانیه ای می سوزاند و به خودش بدل می کرد. لیوان کاغذی یک ثانیه بود و بعد دیگر چیزی از آن نمانده بود جز درخششی دیگر در دل شعله ها. بیش

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 5:38

کاش اختیارم دست دیگری بود. از جنس اختیاری که والدین بر کودکشان دارند. کسی بزرگ، عاقل، کامل که می شد چشم بسته به او اعتماد کرد. آن وقت از او می خواستم مرا از این شهر دیوانه ببرد. می گذاشتم همه برنامه ها را بریزد. برای من نشستن و خیال بافتن می ماند از آسمانی آبی... خیال شهری که دود نفسش را بند نیاورده باشد ... روزهایی که بشود راه رفت و نفس کشید... آخ که اگر می دانستم در این شهر یک روز نفس هم آرزو می شود... بی آسمان شده ایم. بی آسمان زندگی کردن خیلی سخت است. از آن سختتر و دردناکتر این است که بدانی تو کودکت را وادار کرده ای در این بی نفسی بماند. فکر کردن به اینکه دیگر چقدر دوام می آوریم در این بلبشویی که مدام بدتر می شود و بهتر نمی شود... آخ که برگردم خانه ی پدری. سرم را بگذارم روی پای بابا. بگویم مرا از این شهر ببر. من به هیچ چیزی فکر نکنم لطفا. من برنامه نریزم. من فقط سوالهای کودکانه ی تکراری بپرسم. فقط کتابهایم را جمع کنم با عروسکهایی که سالهاست ندارمشان. من فقط پیشانیم را بچسبانم به پنجره و منتظر بمانم تا بابا ماشین سیاه

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:02

انگشترم باریک و ظریف است، 2یا 3 گرم طلا و یک یاقوت سیاه کوچک روی آن است. آن را از طلافروشی کوچکی روبروی سفارت ترکیه خریده ام، همان حوالی ساختمان پلاسکو. مغازه ای که نمی دانم حالا هست یا نیست. هر بار که کاری در سفارت داشته ام آن پیاده روی شلوغ را لک و لک کنان راه رفته ام. زندگی و کهنگی توامان این فضا در ذهنم آنقدر تازه است که انگار دیروز آنجا بودم. همان آبان بود انگار. شاید هم زودتر. قصد کرده بودم یک شال گردن نخی بخرم. رفتم توی پاساژ قدیمی که همان ساعت 9 صبح هم پر از زندگی بود و مغازه های روشن و آدمهایی که می رفتند. آن روز شادی کوچکی دویده بود توی دلم. آن حال خوش را گفتم با چیزی ثبت کنم. شال را خریدم و پلیور مردانه مشکی را. یادم هست آمدم و به تو گفتم یک روز برویم آن طرفها. خیال بافته بودم که می رویم ساختمان پلاسکو خرید و بعد کافه نادری، شاتو بریان می خوریم و شاید همانطور که قدم می زنیم تا به ایستگاه اتوبوس برسیم قهوه هم بخریم. خیال ساده ام دیگر هیچوقت واقعی نخواهد شد. آن تکه از شهر را بدون ساختمان پلاسکو نمی توانم تجسم کنم. حتی اگر ساختم

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:02

خیلی زود ازدواج کرد. 22 سالش بود. بماند که همان وقت هم که ما سرمان به ته مان پنالتی می زد دختر پخته ای بود. خانه اش یکی از شلوغترین و دوست داشتنی ترین خانه هایی بود که به عمرم دیده ام.  یکی از روزهایی که رفته بودم دیدنش می خواست در یک ظرف شیشه ای خیارشور را باز کند. به من گفت: « بیا یادت بدم چطوری در اینارو بدون زور زدن باز کنی. » من در آن فضای رمانتیکی نفس می کشیدم که فکر می کردم زورو قرار است با اسب سفیدش وسط تهران ظهور کند و مرا از ظلم و جور پدر و مادر و بقیه ناملایمتهای روزگار! نجات بدهد. جواب دادم که لازم نیست. هر وقت بخواهم در ظرفی را باز کنم از همسر آینده کمک می گیرم. یادم هست سرش را کج کرد و با همان منطق و پختگی همیشگی گفت: «خب شاید خونه نبود.» این شد که من در 22 سالگی یاد گرفتم که یک کارد بیندازم زیر در فلزی و منتظر آن صدای «پیسسسس» بمانم و بعد بدون اینکه خودم را به کشتن بدهم در ظرف را باز کنم. از بین تمام مهارتهایی که در زندگیم یاد گرفته ام که تعدادشان کم هم نبوده این یکی

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:02

چند وقت پیش ایمیلی از دوست عزیز نویسنده سایت یک پزشک دریافت کردم که در مورد پیشنهادهایش برای خروج وبلاگستان فارسی از رکود بود. حالا اینکه چرا وبلاگستان ما دچار رکود شده لابد برمی گردد به سرعت این روزهای همه زندگی که رابطه های کلامی ما را به تکستهای کوتاه تبدیل کرده و آخر از همه جا فراریمان داده به تلگرام که آنجا به جای تکست از اسمایلیهای چشم و ابرو استفاده کنیم... بماند. برای من همیشه وبلاگ چیزی ورای همه ی اینها بوده. چیزی که نمی توانم جایگزینی برایش پیدا کنم. هر چند که نوشتن یادداشتهای مرتب در روزنامه وبلاگم را کم جان کرده اما آخرش این است که اینجا خانه ی من است. نه کتابها و نه یادداشتهایم به معنی واقعی خانه ی من نیستند. همه ی اینها را نوشتم که بگویم تلاشهای ارزشمند این دوست عزیز و جمع آوری مجموعه فیدهای وبلاگهای فارسی و سایتهای خبری واقعا ارزشمند است. امیدوارم که تلاشش موثر باشد و گرد و خاک از روی وبلاگستان فارسی برداشته شود و حالا حتی اگر به اوج نمی رسد حداقل نفسش نبرد. پیشنهاد می کنم مجموعه لینکهای گرد آوری شده را به فیدخوان خو

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:02

رفتم تا ته اینستاگرام. رسیدم به خرداد 92. به یکی از تیره ترین وقتهای زندگیم. نگاهم را می دیدم که در آن اندوه ناگزیر می کوشید بهانه ای برای زندگیش بیابد. بهانه ای به کوچکی نور چراغهای روی دریا، ولو شدن پسرم روی فرش ... بعد همه چیز تیره تر شد و اندوه سنگینتر. آنجا من بودم. داشتم با چیزی می جنگیدم که از من بزرگتر و قویتر بود و بعد من از سر خیره سری شاید، پیروز شدم. بعد رنگها را می دیدم که کم کم به زندگیم برمی گشتند. زردها. بنفشها. قرمزها. سرخابیها. آبیهای کمرنگ... تمام آن وقتی که مراقب بودم اشکهایم نریزد و حواسم را پرت کرده بودم به بزرگ شدن بچه هایمان توی عکس، بازگشت رنگها را می دیدم. بعد دیگر دنیا پر شد از همین چیزی که حالا هست. همین بی ثباتی مهیج دیوانه ای که روزهایم را با خودش می برد. همین سبزی گلدانها. دیوانگی پیچکها. همین که دیگر در چشمهایم آن اندوه سنگین نیست. همین که زندگی آن روی سختتر اما باارزشتر را می نماید و همین هم خوب است. به جای ایستادن و فرو رفتن راه افتاده بودم و حالا چیزی داشتم که مال خود من بود. من می&

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:02

١- تا نشسته توى ماشین نق مى زند به موزیکى که دارم گوش مى کنم. داریوش عزیز سال سیاه ٢٠٠٠ یا یکى از سالهاى سیاهترش را دارد مى خواند. خودم حواسم نیست. از فلش به سى دى سوئیچ مى کنم. بمرانى دارد از ما مى خواهد که بهش بخندیم. لابد این یکى بهتر است که تکیه مى دهد عقب و لبخند رضایت مى زند. ٢- مى گوید اگر به من گفته بودى نمى گذاشتم این راه دور را هر روز بروى براى فیزیوتراپى. باید یک وقتى سر فرصت برایش بگویم که جدا از تسهیلات مادى قضیه، چقدر دختر دکتر فلانى بودن آنجا شاخص و خوشایند است. بیمارستان سرزمین کوچکى است و من آنجا پرنسس افسانه اى هستم که همه مرا مى شناسند و احوالم را مى پرسند و دنبال کوچکترین نیازهایم مى دوند.  ٣- وقتى دستگاه کوچک جریان ملایم برق را قطع مى کند آهنگ فورالیز را پخش مى کند. تا دکتر یا منشى خودشان را برسانند پرتاب شده ام به بازیهاى کودکانه مان با کمودور ۶۴ و آن مردک فسقلى که راه مى رفت و به جایى که باید مى رسید یا نمى رسید و آهنگ فورالیز را باید روزى هزار بار گوش مى دادیم که او را به سر منزل مقصود که یادم نیست کجا بود برسانیم. ۴- دراز کشیده ام. مرد به گودى دردناک کمر

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:02

کمرم آزرده است. اگر شما نمی دانید «کمرم آزرده است» یعنی چه در زمره آدمهای خوشبختی هستید که من به آنها حسادت می کنم. البته شاخ غولی هم نشکسته اید. همین که کسی درد مزمن نداشته باشد به نظر من خوش به حالش است. امروز دکتر کله اش را آورد نزدیک من و گفت: « یا تو به حرف بدنت گوش می کنی. یا بدنت تو را وادار می کند که به حرفش گوش کنی.» نپرسیده می دانستم که آلردی جز گروه دومم. بدن پیروز و دردمندم نچ نچ می کرد. دکتر قبلتر گفته بود که باید هفته ای سه روز بروی استخر. کلمه ی «چطوری؟» درست قبل از اینکه بگیرمش دوید وسط اتاق. جمله فیلسوفانه اش را درست بعد از «چطوری» نسنجیده ی پابرهنه ام گفت. بدنم اگر یک ماه دیگر تحملم می کرد بالاخره بیست روزی تعطیل می شدیم و در کوچه ما هم عروسی می شد و می شد لم داد و به جای رانندگیهای دیوانه وار در ترافیک، سرخوشانه به بطالت گذراند. تنبیه بی توجهی ام به بدنم این است که در این شلوغترین ایام باقیمانده ی سال بروم فیزیوتراپی

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:02

 درد راه خروج را در بدنم پیدا نمی کند. سرگشته از این سو به آن سو می چرخد و هر بار در گوشه ای جدید خانه می کند. دکتر با جریان برق آواره اش کرده است با همان دنبالش می کند. هر روز در اتاقک کوچک را که باز می کند منتظر می ماند تا من برایش قصه بگویم که امروز درد کجاست. بعد اسفنج زرد کوچک را که بی شباهت به باب اسفنجی نیست خیس می کند و می زند به دستگاهی که رویش نوشته توانبخشی و وصل می کند روی تکه دردمندی که نشانش می دهم.  فردا درد به جای تازه ای فرار می کند و باز هم هست. نمی دانم در این هفت جلسه باقیمانده می تواند راهی برای بیرون کردن این همخانه قدیمی پیدا کند یا نه. می ترسم آخر کار من باز دردها را ببینم که نشسته اند روبرویم. پاهای برهنه شان را تکان می دهند و تخمه می شکنند. ببینم که حالا دیگر نمی دانم کجا باید دنبالشان بگردم و نمی دانم که فردا روز از کجا سردر می آورند. دکتر هنوز امیدوار است که بتواند درد را تسلیم کند. من امید را تقریبا سه سال، شب عید پیش با یک سری خ

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:02

1- قبل از بیرون آمدن از خانه پلوپز را روشن کردم و خورش آلو اسفناج را بار گذاشتم. به خانه که برگشتیم بوی غذای تازه ای که در راهرو پیچیده بود مال من بود. در خانه را که باز کردم شعف دوید توی دلم. انگار کسی مراقبم بود. انگار کسی که من نبودم برایم غذا درست کرده بود و منتظر مانده بود تا من به خانه برگردم. 2- این وقتهای سال، به سالگرد بزرگترین تصمیم زندگیم نزدیک که می شوم باز خیال آن روزهای سرگشتگی سراغم می آید. یادم می آید چه آواره بوده ام. یادم می آید که خاکستری ترین اسفند را چگونه تاب آورده ام. بعد روزهای تقویم را ورق می زنم و می بینم که یک سال دیگر هم گذشت. یک سال که نفس کشیدن در آن بدیهی بود. یک سال که من آنقدر خودم بودم که دیگر اسمم را از یاد نبردم. یک سال پر از دوستانی که راه خانه را یاد گرفته اند. یک سال پر از تمام اتفاقهایی که اگر آن اسفند کذایی را از سر نمی گذراندم هیچوقت نمی افتادند. یک سال دیگر با یادداشتها، با کارهای روزانه، با عاشقانه هایمان، با گلدانهای بی شمارم، با دیوار ارغوانی، با خانه ای که فقط مال من است

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:02

صفحه بندی